تبليغاتX
كانون فرهنگي تحصیل كردگان افغانستان - پری
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
پری


 

در با صدای خشکی باز شد و با هم شروع یه رفتن به طرف درب وسط راهرو کردیم. یکی از مهتابیها، بالای سرم با تلاشی مذبوحانه قصد روشن کردن یک قسمت از سالن را داشت. یک سرش سیاه شده بود. به درب خروجی که رسیدیم، سرباز نامه را یه نگهبان داد و دفتر مشکی را امضا کرد. کریم خداداد، علی دشتی، نوید ازلی. حالا هم یک اسم جدید. تماس یک شیی فلزی را با دستم حس می کردم. ولم نمی کرد. از چند تا در بسته گذشتیم، به یک پاترول سبز-سفید رسیدیم که توی محوطه حیاط پارک کرده بود. روی درش چیزی نوشته شده بود. فقط توانستم کلمه «ممنوع» را بخوانم. سرباز هلم داد توی ماشین. ماشین راه افتاد و از درب محوطه خارج شد و افتاد توی خیابانها.

سرم را چسباندم به شیشه. تصاویر همینطور از جلوی چشمم عبور میکردند. یک چیزی انگار مثل گاز نوشابه از سینه ام بالا آمد و کمی گلویم را سوزاند؛ وقتی به سرم رسید، مکثی کردم و ذوق زده شدم. آدمهای بیرون شیشه چقدر نازک بودند و تار. صورت یکی شان را دیدم. از فرط خنده چشمهایش ریزشده بود و چین و چروک روی صورتش صاف شده بود.
به میدان که رسیدیم، در توده سیاه و سرخی این طرف و آنطرف حرکت میکرد. در ماشین را که باز کرد، صدای وزوز از بیرون میامد. هرچی جلوتر میرفتیم صدا بلندتر میشد. سرم را توی دستهایم گرفتم، ولی فایده ای نداشت. انگار توی هوا شلاق میزدند. داشتند مغزم را سوراخ می کردند. یک چیزی خورد به سرم؛ تیر کشید. سرم را بردم بالا؛ دو تا مامور بازوهایم را گرفته بودند، میبردند طرف این توده. زنبورها داشتند نزدیکتر میشدند و تصویر هم تار میشد و هم پرش داشت. اطرافم را نگاه کردم. سرهایی را می دیدم با دهانهای در حال باز و بسته شدن و یک جفت چشمهای گشاد شده و خون گرفته. بین سرها یکیشان برایم آشنا بود. پری بود.
گفتم: پری !؟
نشنید.
داد زدم پری!پری!
سرباز کنارم به پهلویم سقلمه زد. به طرفش خیره شدم. یک شیی مکعبی قهوه ای روی بدنش بود که به چپ و راست می چرخید. روی آن دندانه های کوچک که یکریزباز و بسته میشدند. طرف پری که نگاه کردم نبود. خواستم جلوتر بروم، یک چیزی دستم را کشید. دیدمش؛ برق میزد. جمعیت از هم باز میشد تا اینکه رسیدیم به وسط میدان؛ چقدر خالی. عرق روی صورتم، زخم کنار پلکم را میسوزاند. یادم هست که تو چنگ زدی؟ اما نمی دانم چرا؟
جرثقیل زرد رنگ کز کرده بود وسط میدان. خواستم بروم طرفش. یک چیزی باز هم دستم را کشید.سرباز خندید، قهقهه زد. همه دندانهایش پیدا بود. سفیدی اش توی ذوق می زد.
گفت: چیه، واسه مردن عجله داری؟
پری ایستاده بود کنار جرثقیل. من بیشتر تقلا کردم خودم را طرف جرثقیل بکشم؛ دستم بیشتر کشیده میشد. داد زدم. از صدای خودم ترسیدم. شبیه زوزه شده بود. از ترس بیشتر داد زدم. هیاهوی عجیبی بود. وسط زمین و هوا شناور بودم. یک دفعه صدای بلندگو توجه همه را به خودش جلب کرد. ساکت شدم. پشت تریبون یک مکعب دیگر شروع به صحبت کرد و هی جابجا می شد. صدایش در میان وزوزها گم میشد:
"به مو جب این حکم...ابراهیم فرزتد. ..وززززز... قتل پری و ... وزززززز. به دار مجازات ..وزز.. می شود."

پری! پری خوب من به قتل رسیده؟!! یعنی چه؟! چی داره میگه؟! ابراهیم دیگه کیه؟

این اسم برایم آشنا بود. اسمش مثل گذاشتن یک تکه یخ روی پیشانی ام، سرد بود. بدنم لرزید. پری روبرویم ایستاده بود. دور گردنش کبود شده بود. قشنگتر شده بود.
گفتم: پری اون چیه دور گردنت؟
فقط خندبد. من نخندیدم. سرباز دستم را را کشید و به طرف جرثقیل بردم. از جرثقیل رفتیم بالا. چپ و راست را نگاه میکردم؛ سرخی و سیاهی موج میزد.تقریبآ تا جایی که چشم کار میکرد گسترده شده بود. مچ دست راستم میسوخت، گوشهایم پر زنبور شده بود...


نوشته شده توسط باديگارد در 4:42 | | لینک به این مطلب

اخبار روز