طرح قدیم:
"و خدا سیری چند!"
چرخ دنده های عصر به صدا در آمدند.
طرح جدید:
"و انسان ملتی چند!"
انعکاس فریاد مدار الکترونیک مجتمع،
روی صفحه افکار پلاسمایی.

اذان در گوشم خواندند
هنوز لبانم با بوسه آشنا نشده بود که
با فنا پیوند خوردم
و زنده بگور شدم.
شکستن صلیب گردنم،
لابلای چرخ دنده های بلوغ...
و کافری!
امنا به تاریکی و نتهای سپیدخلسه
و خدای عریان اعماق سکوت.
و به من رسیدم،
از خود کندم.

در با صدای خشکی باز شد و با هم شروع یه رفتن به طرف درب وسط راهرو کردیم. یکی از مهتابیها، بالای سرم با تلاشی مذبوحانه قصد روشن کردن یک قسمت از سالن را داشت. یک سرش سیاه شده بود. به درب خروجی که رسیدیم، سرباز نامه را یه نگهبان داد و دفتر مشکی را امضا کرد. کریم خداداد، علی دشتی، نوید ازلی. حالا هم یک اسم جدید. تماس یک شیی فلزی را با دستم حس می کردم. ولم نمی کرد. از چند تا در بسته گذشتیم، به یک پاترول سبز-سفید رسیدیم که توی محوطه حیاط پارک کرده بود. روی درش چیزی نوشته شده بود. فقط توانستم کلمه «ممنوع» را بخوانم. سرباز هلم داد توی ماشین. ماشین راه افتاد و از درب محوطه خارج شد و افتاد توی خیابانها.

ادامه مطلب
