من باديگارد، اينك قصدم اين است كه يك سري مسايل را با دوستان و دشمنان در ميان بگذارم. سپس خود در مورد قضايا قضاوت خواهيد كرد كه " عاقل و يك اشارت".
من بي ادبم. آری تعجب نکنید، بی ادب! اين صفتي است كه چندي پيش بر ما نهاده اند. درست است، بي ادب محروم ماند از لطف رب. اقرار ميكنم: بي ادبم. دوست عزيز آن ادبي را كه شما در لغتنامه خود نوشته ايد، نخوانده ام و نخواهم خواند. ادب ما برگرفته از رساله اخلاق خودمان است. اگر ما را تكفير ميكنيد باكي نيست. شما بمانيد و كنشتتان كه نامش را كانون نهاده ايد. در رساله اخلاق ما رطب خورده منع رطب نميكند ولي در تلمود شما ظاهرا اينطور نيست. از خود سوال كرده ايد اين وبلاگ را در ابتدا چه كسي و با چه هدفي ايجاد كرد؟ و آيا به هدف حود رسيدند يا نه؟ اينجا در ابتدا ابزاري بود براي يك عده كه هميشه از دانشجويان به عنوان نردباني براي صعود خود استفاده ميكردند.همين قماش از دانشجويان در زاهدان چهار سال پيش وقتي كه به اسم دانشجویان تازه وارد و ساده کانون تشكيل دادند با عملكردها و رفتارهای اشتباه خود باعث نه تنها از هم پاشيدن كانون، بلكه ايجاد اختلاف و بد بيني بين دانشجويان و دوستان شدند و تا كنون جرات اشاره و اقرار به اشتباه خود ندارند. اصولآ اينجور موجودات مثل زالو خودشان را به يك جماعت خوش باور چسبانده و وقتي آنها را ول ميكنند كه خونشان را حسابي مكيده باشند. از صفات اينگونه افراد اين است كه هميشه خودشان را لاي قشر فرهنگي و ادبي جا ميزنند و فضل هراج ميكنند. رو به روده درازي و گفتن لطايف و نكته در محافل مي آورند اين بي ادبان جامعه.ولي وقتي انتقادي از سوي كسي متوجه شان ميشود بلافاصله شروع به هوچيگري و مظلوم نمايي و چسباندن برچسب به ديگران ميكنند( نمونه اش همين دبير جعلي كانون تحصيل كردگان است كه ما را به ما توهين عنايت ميفرمايند و اكنون معلوم نيست براي عرض ارادت، دست بوسي و خاكساري [پاچه خواري] خدمت بزرگان قوم رفته اند داخل افغانستان). البته، روي سخن من بيشتر با تهديدگران ماست كه قبلآ وبلاگ را براي گربه ترساني آن كانون كذايي و آقاي طاهر شيردل ايجاد كردند. البته شك نكنيد،اين آقاي دبير اصلآ نترسيد و اصلآ با آنها از طريق كساني مثل آقاي حيدري و فلاني در اصفهان و مشهد كنار نيامد و اصلآ زد و بندي در كار نبود. اصلآنسيت يه ايشان شك روا نداريد.
برادران از يك قماش، حال كه وجدان خود را به خاطر يك ليت ناقابل و چند اسم فروختيد، ديگر چه حاي نصيحت است! ايجاد اين وبلاگ به ما ايده اي داد كه در جهت نقد و بهبود خويش بكوشيم. حقيقت را بيان كنيم تا بعدها وجدانمان درد نكند. ولي از ظواهر امر پيداست كه انتقادات ما به مذاق بسياري خوش نيامده است و از حالت نشئگي بيرونشان آورده اند.
در محكمه اي كه در سال ۱۶۵۶ م خاخامهاي يهودي عليه اسپينوزا تشكيل
دادند. شیوخ کنیسه از وی پرسیدند که آیا راست است که به دوستان خود گفته که عالم به منزلهء بدن خداست و فرشته گان زاده خیال اند و روح حیات است و کتاب «عهد عتیق» سخنی در باره بقا و خلود نگفته است ؟دریغا که ما پاسخهای او را در تاریخ فلسفه نمی یابیم .ولی این مساله روشن است که او به وعده و تمهید شیوخ کنیسه که می گفتند،دست از عقایدت بردار،وفاداری و ایمان خود را به کنیسهء یهود حفظ کن و در عوض هر سال مبلغی در حدود ٥٠٠ فلورن (گلدن) برایت می دهیم،وقعی نگذاشت . پس در ٢٧ جولای ١٦٥٦ با تمام تشریفات و اداب مبهم عبری از جامعهء یهود طرد و تکفیر شد. فشرده متن لعنت نامهء کنیسه چنین بود:
(( شیوخ مجمع روحانیون به این وسیله به اطلاع می رسانند که پس از انکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقاید و اعمال ناشایستی است . نخست به طرق و مواعید گوناگون کوشش کردند تا او را از این راه بد برگردانند.ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند...
... بناً به حکم فرشته گان و دستور اولیای دین،ما همه اعضای مجمع روحانیون در حضور کتاب مقدسی که ششصد و سیزده حکم دارد،باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تفسیق می کنیم و او را به همان نحو لعنت می نماییم که الیشع فرزندان را کرد و تمام نفرین های مذکور در «سفر احکام» را در حق وی جاری می سازیم .لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز،در خواب و بیداری،در حال دخول و خروج ! خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد ...
... و به این وسیله به اطلاع همه می رسانیم که هیچکس نباید با او گفتگو کند،کسی نباید با او مکاتبه داشته باشد هیچکس نباید به او خدمتی کند،هیچکس نباید با او در زیر یک سقف بنشیند،کسی نباید بیشتر از چهار ذراع به او نزدیک شود.هیچکس نباید نوشته ای را که او املا کرده است یا به دست خود نوشته است بخواند.))
اسپینوزا فتوای اخراج و تکفیر را با متانت شنید و پذیرفت ولی سخت تنها و منزوی شد.دوستان سابقش از او جدا شدند،پدرش او را ترک نمود و خواهرش نیز سعی کرد تا وی را از ارث محروم سازد
" کفر چو منی گزاف و اسان نبود محکمتر ازایمان من، ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آنهم کافر پس در همه دهریک مسلمان نبود "
به هر صورت ما را ببخشيد اي دوستان كه باعث زحمتتان شده ايم كه عليه باديگارد تكفير نامه و تهديد نامه صادر كنيد. باديگارد هميشه خاموش به اوضاع اطراف خود مينگريسته و غوغايش در درونش بوده است. ولي اينك آمده تا در چندي نقش خود را جدي بگيرد. ما را ببخشيد كه زبان نقدمان گاهي تند ميشود و ببخشيد از اينكه حرف ميزنيم و از اينكه هنوز مسخ نشده ايم و گوشهايمان دراز نشده است؛ ؟" لال شوم، كور شوم، كر شوم ليك محال است كه من خر شوم". و ما را ببخشيد از اينكه بي ادبيم، چون گمان ميكنيم كه ادب را خدا تقسيم نكرده است. اما، ما شما را نمي بخشيم كه نسبت به شعور ما مسامحه ميكنيد و نقش ابليس و جبرييل را توآمان بازي ميكنيد. جهت اطلاع اين ايميل يكي از اين دوستان همداستان شماست كه بنده نوازي كرده و چندي پيش ما را به نوعي تهديد كرده اند. بهتر است سخنان گهربارشان را هم شهود كنيد. اين آقا با ادب گروه شماست كه قیافه نویسنده را به خود میگیرد و اینجا به طور دوستانه با ما گپ زده است:
بریت گفته بودم که بادیگارد را حذف کن می دانم کی هستی به خاطر همین هم این بار با احترام همرایت گپ می زنم...
...و خبر دیگر اینکه کارما هر طور بود نتیجه داد دیگر همه چیز تمام شده و بی خیال باشد و سعی کن یگان کار خوبتر وآینده داری تری را شروع کنی.
این گفته های آخرصرفا یک گفتار دوستانه بود و به قول معروف صلاح کار خویش خسروان دانند.
(خود قضاوت كنيد
ما به دانشجو و نقش دانشجو ايمان داريم و در نهان قسم سقراط خورده ايم. قسم به آنكه بين جام شوكران و آبنبات چوبي، حقيقت تلخ را بچشيم و به خود وفادار باشيم و زمينمان را اگرچه پست باشد به آسمان بلند خداوند هم نمي فروشيم. هر كس كه در درونش احساس ميكند چنين عقيده اي دارد، به جرگه ما خوش آمده است.
[اسپينوزا]:" فقط انسانهاي آزاده اند كه به راستي از يكديگر بسيار سپاسگزارند"
رخصت
بادیگارد

