اينجا يكي از اشعارشان را آورديم، كه دوستان در اختيار ما قرار داده اند. شعر از لحاظ ساختاري چندان چشمگير نيست. ولي جدا از اين بحث خيلي بدون تكلف و روان حرفهايش را ميزند؛ مثل يك درد دل. خودتان بخوانيد تا بيشتر متوجه حرفهايم شويد.

ادامه مطلب
ميل غزني كابل و بلخ و هرات،
ميل چمن كرده.

در مراسم رونمايی ترجمه انگليسی کتاب «حقوق پناهندگان» عنوان شد که کليه عوايد اين کتاب به کودکان پناهنده اختصاص خواهد يافت.
شيرين عبادی نيز در اين مراسم با تشکر از کميساريای عالی پناهندگان، «نشر گنج دانش» ناشرايرانی اين کتاب و همچنين «بنفشه کینوش» مترجمی که کتاب «حقوق پناهندگان» را به زبان انگليسی ترجمه کرده است، گفت که اميدوار است انتشار اين کتاب بتواند گامی کوچک در راه زندگی بهتر پناهندگان در ايران باشد. او گفت که اميدوار است وضعيت جهان به کيفيتی پيش رود که همه بتوانند با آسودگی در کشور خود به سر برند و جهان شاهد پديده پناهندگی نباشد.
عبادی حمايت سازمانهای بينالمللی از کتابهايی که به زبان فارسی منتشر میشود و ترجمه آنها به ساير زبانهای زنده دنيا را کمکی به نويسندگان ايرانی در جهت معرفی آثار آنان به ساير زبانهای دنيا دانست و ابراز اميدواری کرد تا اين شيوه مرضيه ادامه پيدا کرده که ما بتوانيم تعدادی از آثار شعرا، نويسندگان و محققان ايرانی را به ساير زبانها نيز ترجمه کنيم.
کتاب «حقوق پناهندگان» تاليف «شيرين عبادی» که تاکنون دو بار به زبان فارسی توسط نشر گنج دانش چاپ شده، شامل حقوق و مقررات ناظر بر پناهندگان در ايران است که از سوی دفتر کميساريای عالی پناهندگان در تهران مورد تقدير قرار گرفت و به زبان انگليسی ترجمه و چاپ شد. ترجمه انگليسی اين کتاب در لندن به چاپ رسيده است.
برگرفته از:http://news.gooya.com

لذا باید دنبال چاره بود و نباید با اطاله کلام تنها و اظهار تاسف خشک خود را متقاعد به پذیرش وضع فعلی کنیم. بادیگارد برای وبلاگ نویسان افغان متاسف است که هزاران وبلاگ را به زبان فارسی باز کرده اند و در قالب شعر و ادبیات فارسی احساس و استعداد خویش را بروز داده اند؛ لیکن به دور خود حصاری کشیده اند و ادعا دارند که به این مسایل به اصطلاح سیاسی کاری ندارند. در حالیکه همین زبان فارسی به طور مستقیم مورد تحریف و تهدید قرار می گیرد و ایشان خاموش می مانند!
عکسهای احمد زاهدی از چهرههای کارگران افغان

ساعات بازديد همه روزه از ۱۰ تا ۱۹
سالها جنگ و سرکوبی اقلیتها و عقاید، در یک دوره پر هرج و مرج سبب بروز نوسانات فکری و عقیدتی در نسل جنگ افغانستان و تاثیر آن در نسلهای جدیدخواهد بودکه بر این معضل مشکلات بین اقوام و مذاهب را نیز باید افزود. یکی از تاثیرات مستقیم این بی ثباتیهای روانی بر نسل جدید یا نسل سوم و چهارم مهاجرین و پناهندگان، که قشر عظیمی را شامل میشوند، پدیدار میگردد. این قشر که شامل بسیاری از تحصیلکردگان، سرمایه داران و آینده سازان بالقوه کشور میباشند، سالها در محیط کشورهای میزبان زیسنه و با فرهنگ و هنجارهای آن خو گرفته اند؛ در برخورد با فضای داخل کشور، به علت تعارضات موجود احساس بیگانگی و عدم تعلق خاطر میکنند. بر این مشکل باید تنشهای قومیتی را هم افزود که در تشدید این بیگانگی موثر است. این مساله را به وضوح میتوان در تلاش بسیاری از جوانان افغانستان در خروج (عمدتآ غیر قانونی و با پذیرش خطر) به آنسوی مرزها کشور و حتی فراتر از کشورهای همسایه مشاهده کرد. هر چند که یکی از دلایل عمده اینگونه مهاجرتها یافتن موقعیت بهتر شغلی و سطح رفاه بیشتر است؛ اما چند گانگی فرهنگی ناشی از سالها هرج و مرج گروهها ی قومی مزید بر علت شده و بسیاری که به بهانه موقعیت شغلی مناسبتر خارج شده اند، مایل به بازگشت به کشور خود نیستند.
نبود چارچوبهای اقتصادی، کارخانجات و شرکتهای تولیدی و خدماتی و بالنسبه سطح پایین اشتغال در داخل و نیز رویکرد سیاستمداران به رویه های سنتی و گرایشهای اقلیتی و قومی حتی در نظام پس طالبانی و جدید، باعث عدم ایجاد زمینه های توسعه نیافتگی اقتصادی و سیاسی کشور شده که خود بر سیر فرهنگی و روانی جامعه تاثیر میگذارد.این روند باعث کاهش سطح امیدواری مردم به بهبود وضع موجود میشود. نمونه این نا امیدی را نیز در دورهای گذشته هم شاهد بودیم که به ظهور جنبشها و حرکتهایی انجامید که متاسفانه بازهم در سطح قبیله ای و مذهبی رخ نمود. مشکل عمده این بود که اقلیتهای افغانستان هیچگاه به عنوان یک "ملت" عمل نکردند و عمده این حرکتها نه تنها باعث بهبود اوضاع نشد که باعث عقب ماندگی کشور گردید.
با این وجود در دوره نظام جدید حداقل کورسوی امید گشوده شده است که سعی در یافتن راه حل دغدغه بسیاری از نخبگان علمی و سیاسی کشور و حتی مردم شده است. زمینه سازی برای کاستن بسیاری از تنشها خود باعث مثبت شدن فضای موجود در جامعه میشود. از جمله اقدامات مفید، کاهش حس قومیت گرایی و مذهب گرایی افراطی در کشور است. البته این رویه با منکوب کردن افراطیون که در گذشته هم صورت میگرفته، تفاوت خواهد داشت و بایستی عقلانی باشد. جایگزینی رهبران افراطی گذشته با متفکرین میانه رو مذهبی، خود سبب تعدیل در نیازهای مذهبی و کاهش نفوذ افراطیگری میشود. فضا دادن به گروههای جدید و گرفتن فضا از گروههای قبلی، باعث رفع زمینه های اصطکاک میشود.این هدف میتواند پی ریزی نهادهای میانه رو مذهبی در جامعه که سیاست کمرنگ کردن اختلافات عقیدتی و پررنگ تر کردن ملت گرایی و حس ناسیونالیسم در قالب یک کشور است. لذا به نظر میرسد تاکید بیش از حد دولت بر گسترش یک زبان که تنها خاص یکی از اقلیتهاست، از نظر آینده نگری عاقلانه صحیح نباشد و خود مانع تحقق اهداف ملی شود. افغانستان بیش از همه چیز، امروزه به یکپارچگی فکری نسبت به اهداف ملی خود دارد. این سنتزی است که سالها پیش در جوامع پیشرفته طی شده استو آنها اینک درصدد رسیدن به اهداف فراملی و بین المللی هستند. لیکن گذار از آن برای کشور ما برای گریز از مشکلات تشتت گرایی و ناسیونالیسم در نهادهای داخلی و ارکان حکومتی ضروری به نظر میرسد. نمونه ای از آن را میتوان در سیستم ادارات دولتی پیاده کرد و با بکارگیری متخصصان مجرب از اقلیتهای مختلف و تقسیم بندی مناسب سرمایه گذاریها در مناطق مختلف و پیشرفت کلی جامعه، مشاهده کرد.البته نقش آموزش همگانی را هم نباید از نظر دور داشت. آموزش مناسب نیروهای جامعه، ایجاد روحیه خود آگاهی و تعلق خاطر به کشور را نهادینه میکند.
رویه عملی تر، برای مثال بریدن از ارزشها و نا هنجاریهای گذشته، با کم کردن نقش رهبران تندرو قدیم و جلوگیری از گسترش ارزشهای پیشین در جامعه کنونی میباشد و به نوعی منزوی کردن و قرنطینه کردن هنجارهای تعارضگرای گذشته به شمار میرود؛ من جمله پرهیز از تاکید و بزرگنمایی نقش برخی رهبران قدبم که باعث واکنش اقلیتهای مخالف میشود و باعث افزایش حساسیتها میشود.نمونه آنرا میتوان در اعطای لقب "بابای ملت" به شاه سابق افغانستان و بزرگنمایی مسعود به عنوان "قهرمان ملی" مشاهده کرد. این اقدامات که شاید در راستای تقویت همبستگی ملی صورت گرفته باشد، خود باعث ایجاد تفرقه میشود.
البته به نظر می رسد که این اصلاحات منجر به اقتدارگرایی وسیع دولت و رویه استبداد در امور شود، اما به نظر می رسد که ما ناچار از طی این مرحله هستیم و شاید بتوان با گسترش مشارکتهای چند حزبی بتوان گزند این رویکرد را کمتر کرد و رفع نمود. بطور کلی ایجاد زمینه های کاهش حساسیتها عقیدتی و اقلیتی در جامعه و ایجاد نوعی عدالت و شایسته سالاری، خود به تقویت احساس همگرایی ببین افراد و تعلق خاطر به میهن و خاک میکندو این حس، باعث تجاهل بر بسیاری از کاستیها و مشکلات داخل جامعه در چشم مردم و ایجاد زمینه فداکاری برای دستیابی به اهداف ملی میکند.
من و هجمه هجمه تمنای بارانی
تاب تاب و تبم، خیابان پر تب و تاب
و خلسه های رنگی در زنی خیابانی
پیاده رو خسته، ویترینهای فریب
تقاطع انسان و حجم های حیرانی
و ترازوی عدالت که نا میزان است
و کفه سبک ته مانده های انسانی
و توده های تحقیر و خوابهایی رنگی
و عقد عقده و اخمهای پنهانی
گدا و دست ابوالفضل در کارش
و کاسه تعفن ترحم های حیوانی
خدای خفته به زیر آن "کاج بلند"
و خیابان پر از سیب و هبوط انسانی
بلول در این خیابان آرمانی
و زنده دار نام آن حکیم یونانی
و برگه ای دگر و هتک حرمتی دیگر
مدارک مشهود بدون دیوانی!
یا بنا به روایت دیگر خاطرات روسپیان سودازده من- ترجمه: امیر حسین فطانت
لینک دانلود: خاطرات دلبرکان غمگین من
![]()
(برگرفته ار هفته نامه اعتماد:بلقيس سليماني)
طرح قدیم:
"و خدا سیری چند!"
چرخ دنده های عصر به صدا در آمدند.
طرح جدید:
"و انسان ملتی چند!"
انعکاس فریاد مدار الکترونیک مجتمع،
روی صفحه افکار پلاسمایی.

اذان در گوشم خواندند
هنوز لبانم با بوسه آشنا نشده بود که
با فنا پیوند خوردم
و زنده بگور شدم.
شکستن صلیب گردنم،
لابلای چرخ دنده های بلوغ...
و کافری!
امنا به تاریکی و نتهای سپیدخلسه
و خدای عریان اعماق سکوت.
و به من رسیدم،
از خود کندم.

«همین امشب هم که میآمدم خانه به عادت همیشه و برای در امان ماندن از نوازشهای احتمالی مرد کنار دستم که اغلب ران، بازو و ... تو را نشانه میرود، خودم را مچاله کردم کنار درِ سمت چپِ صندلی عقب که راه را بر هر اصطحکاک عمدی بسته باشم. جوانی افغانی کنارم نشست. اینرا از لهجهی شیرینش وقتی که گفت ببخشید و خیلی جمع و جور، مرتب و با فاصله کنارم نشست فهمیدم و لحظهای که نگاهم به چشمهای بادمی و ریش کمپشتش افتاد. صورت آفتاب سوختهی مهربانی داشت با دستهایی پینه بسته. بر خلاف بعضی از مردان غیور هموطنم که پاهایشان را دو برابر عرض شانه تا توی سینهات باز میکنند، طوری زانوهایش را بغل کرد که از عذابی که به خاطر نشستن کنار من متحمل شده بود، خجالت کشیدم. خواستم بگویم انسان عزیز ببخش که اگر برای صحبت از تو واحد شمارش گاو و گوسفند ـ مشت ـ استفاده کردهایم. .. ببخش اگر مفت و مجانی از تو کار کشیدهایم و دست آخر مشکل بیکاری و ندانمکاریهایمان را گردن تو انداختهایم. ببخش اگر تو را بازیچهی غرضورزیهای شخصیمان کردهایم. ببخش اگر به حدی از شعور نرسیدهایم که بفهمیم همه یک نژاد داریم؛ نژاد انسانی. اما دیگر پیاده شده بود. ۲۰۰ متر جلوتر از جایی که خواسته بود رانندهی غیور آریایی ترمز کرد و مسیر ۱۰۰ تومانی را ۲۰۰ تومان به پایش نوشت. شاید چون افغانی بود و جای ما را در سرزمین آریاییمان تنگ کرده است.»
چند سطر بالا را در وبلاگ "عروسک کوکی" پیدا کردم. متأسفانه تجربههایی از این دست کم نیستند. بیشک بسیاری از هموطنان با چنین صحنههایی برخورد کردهاند.
این بار افغانی ها در ایران قربانی تبلیغات پوپولیستی شده اند و مسوولین کشور به جای آن که مشکل بی کاری را ناشی از جذب کم سرمایه خارجی و تحرک پایین اقتصاد به خاطر سیاست های غلط بدانند آن را به گردن افغانی هایی می اندازند که سال ها است با بهره وری چند برابر ایرانی ها کار کرده اند. یکروز صبح رادیو ایران مصاحبه های معمول خودش را با مردم همیشه در صحنه ترتیب داده بود و از آنها در باب اخراج افغانی ها می پرسید. به سراغ یکی رفت و جواب گرفت: "من فنی کار گیر نمی آورم و یک مشت افغانی این جا مشغول کار هستند" . هنوز این عبارت مزخرف "یک مشت افغانی" توی گوشم است و فراموشم نمی شود. از آن مصاحبه شونده انتظاری نیست. او بی کار است و عصبانی ولی نمی فهمم رادیوی ملی یک کشور شرمگین از نیست که چنین جمله توهین آمیزی را از بخش خبر اصلی خودش پخش می کند و این چنین به احساسات احمقانه نژادپرستانه دامن می زند.
ملت ایران در اینجا باید از وزیر کشور و نیروی محترم انتظامی (انتزاعی) کمال تشکر را داشته باشند که این افغان ها که همگی از دم قاتل و متجاوز به عنف هم هستند را مثل سگ انداختند از ایران بيرون! " کز ديو و دد ملولم و سيد جمال الدين افغانی ام آرزوست »
![]()
![]()
لایبنیتز: این دنیا بهترین دنیای ممکن است (فلسفه نیک بینی)
من باديگارد، اينك قصدم اين است كه يك سري مسايل را با دوستان و دشمنان در ميان بگذارم. سپس خود در مورد قضايا قضاوت خواهيد كرد كه " عاقل و يك اشارت".
من بي ادبم. آری تعجب نکنید، بی ادب! اين صفتي است كه چندي پيش بر ما نهاده اند. درست است، بي ادب محروم ماند از لطف رب. اقرار ميكنم: بي ادبم. دوست عزيز آن ادبي را كه شما در لغتنامه خود نوشته ايد، نخوانده ام و نخواهم خواند. ادب ما برگرفته از رساله اخلاق خودمان است. اگر ما را تكفير ميكنيد باكي نيست. شما بمانيد و كنشتتان كه نامش را كانون نهاده ايد. در رساله اخلاق ما رطب خورده منع رطب نميكند ولي در تلمود شما ظاهرا اينطور نيست. از خود سوال كرده ايد اين وبلاگ را در ابتدا چه كسي و با چه هدفي ايجاد كرد؟ و آيا به هدف حود رسيدند يا نه؟ اينجا در ابتدا ابزاري بود براي يك عده كه هميشه از دانشجويان به عنوان نردباني براي صعود خود استفاده ميكردند.همين قماش از دانشجويان در زاهدان چهار سال پيش وقتي كه به اسم دانشجویان تازه وارد و ساده کانون تشكيل دادند با عملكردها و رفتارهای اشتباه خود باعث نه تنها از هم پاشيدن كانون، بلكه ايجاد اختلاف و بد بيني بين دانشجويان و دوستان شدند و تا كنون جرات اشاره و اقرار به اشتباه خود ندارند. اصولآ اينجور موجودات مثل زالو خودشان را به يك جماعت خوش باور چسبانده و وقتي آنها را ول ميكنند كه خونشان را حسابي مكيده باشند. از صفات اينگونه افراد اين است كه هميشه خودشان را لاي قشر فرهنگي و ادبي جا ميزنند و فضل هراج ميكنند. رو به روده درازي و گفتن لطايف و نكته در محافل مي آورند اين بي ادبان جامعه.ولي وقتي انتقادي از سوي كسي متوجه شان ميشود بلافاصله شروع به هوچيگري و مظلوم نمايي و چسباندن برچسب به ديگران ميكنند( نمونه اش همين دبير جعلي كانون تحصيل كردگان است كه ما را به ما توهين عنايت ميفرمايند و اكنون معلوم نيست براي عرض ارادت، دست بوسي و خاكساري [پاچه خواري] خدمت بزرگان قوم رفته اند داخل افغانستان). البته، روي سخن من بيشتر با تهديدگران ماست كه قبلآ وبلاگ را براي گربه ترساني آن كانون كذايي و آقاي طاهر شيردل ايجاد كردند. البته شك نكنيد،اين آقاي دبير اصلآ نترسيد و اصلآ با آنها از طريق كساني مثل آقاي حيدري و فلاني در اصفهان و مشهد كنار نيامد و اصلآ زد و بندي در كار نبود. اصلآنسيت يه ايشان شك روا نداريد.
برادران از يك قماش، حال كه وجدان خود را به خاطر يك ليت ناقابل و چند اسم فروختيد، ديگر چه حاي نصيحت است! ايجاد اين وبلاگ به ما ايده اي داد كه در جهت نقد و بهبود خويش بكوشيم. حقيقت را بيان كنيم تا بعدها وجدانمان درد نكند. ولي از ظواهر امر پيداست كه انتقادات ما به مذاق بسياري خوش نيامده است و از حالت نشئگي بيرونشان آورده اند.
در محكمه اي كه در سال ۱۶۵۶ م خاخامهاي يهودي عليه اسپينوزا تشكيل
دادند. شیوخ کنیسه از وی پرسیدند که آیا راست است که به دوستان خود گفته که عالم به منزلهء بدن خداست و فرشته گان زاده خیال اند و روح حیات است و کتاب «عهد عتیق» سخنی در باره بقا و خلود نگفته است ؟دریغا که ما پاسخهای او را در تاریخ فلسفه نمی یابیم .ولی این مساله روشن است که او به وعده و تمهید شیوخ کنیسه که می گفتند،دست از عقایدت بردار،وفاداری و ایمان خود را به کنیسهء یهود حفظ کن و در عوض هر سال مبلغی در حدود ٥٠٠ فلورن (گلدن) برایت می دهیم،وقعی نگذاشت . پس در ٢٧ جولای ١٦٥٦ با تمام تشریفات و اداب مبهم عبری از جامعهء یهود طرد و تکفیر شد. فشرده متن لعنت نامهء کنیسه چنین بود:
(( شیوخ مجمع روحانیون به این وسیله به اطلاع می رسانند که پس از انکه اطمینان کامل حاصل کردند که باروخ اسپینوزا دارای عقاید و اعمال ناشایستی است . نخست به طرق و مواعید گوناگون کوشش کردند تا او را از این راه بد برگردانند.ولی از هدایت او به راه راست عاجز شدند...
... بناً به حکم فرشته گان و دستور اولیای دین،ما همه اعضای مجمع روحانیون در حضور کتاب مقدسی که ششصد و سیزده حکم دارد،باروخ اسپینوزا را لعن و تکفیر و تفسیق می کنیم و او را به همان نحو لعنت می نماییم که الیشع فرزندان را کرد و تمام نفرین های مذکور در «سفر احکام» را در حق وی جاری می سازیم .لعنت و نفرین باد بر او در شب و در روز،در خواب و بیداری،در حال دخول و خروج ! خدا هرگز او را نبخشد و نپذیرد ...
... و به این وسیله به اطلاع همه می رسانیم که هیچکس نباید با او گفتگو کند،کسی نباید با او مکاتبه داشته باشد هیچکس نباید به او خدمتی کند،هیچکس نباید با او در زیر یک سقف بنشیند،کسی نباید بیشتر از چهار ذراع به او نزدیک شود.هیچکس نباید نوشته ای را که او املا کرده است یا به دست خود نوشته است بخواند.))
اسپینوزا فتوای اخراج و تکفیر را با متانت شنید و پذیرفت ولی سخت تنها و منزوی شد.دوستان سابقش از او جدا شدند،پدرش او را ترک نمود و خواهرش نیز سعی کرد تا وی را از ارث محروم سازد
" کفر چو منی گزاف و اسان نبود محکمتر ازایمان من، ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آنهم کافر پس در همه دهریک مسلمان نبود "
به هر صورت ما را ببخشيد اي دوستان كه باعث زحمتتان شده ايم كه عليه باديگارد تكفير نامه و تهديد نامه صادر كنيد. باديگارد هميشه خاموش به اوضاع اطراف خود مينگريسته و غوغايش در درونش بوده است. ولي اينك آمده تا در چندي نقش خود را جدي بگيرد. ما را ببخشيد كه زبان نقدمان گاهي تند ميشود و ببخشيد از اينكه حرف ميزنيم و از اينكه هنوز مسخ نشده ايم و گوشهايمان دراز نشده است؛ ؟" لال شوم، كور شوم، كر شوم ليك محال است كه من خر شوم". و ما را ببخشيد از اينكه بي ادبيم، چون گمان ميكنيم كه ادب را خدا تقسيم نكرده است. اما، ما شما را نمي بخشيم كه نسبت به شعور ما مسامحه ميكنيد و نقش ابليس و جبرييل را توآمان بازي ميكنيد. جهت اطلاع اين ايميل يكي از اين دوستان همداستان شماست كه بنده نوازي كرده و چندي پيش ما را به نوعي تهديد كرده اند. بهتر است سخنان گهربارشان را هم شهود كنيد. اين آقا با ادب گروه شماست كه قیافه نویسنده را به خود میگیرد و اینجا به طور دوستانه با ما گپ زده است:
بریت گفته بودم که بادیگارد را حذف کن می دانم کی هستی به خاطر همین هم این بار با احترام همرایت گپ می زنم...
...و خبر دیگر اینکه کارما هر طور بود نتیجه داد دیگر همه چیز تمام شده و بی خیال باشد و سعی کن یگان کار خوبتر وآینده داری تری را شروع کنی.
این گفته های آخرصرفا یک گفتار دوستانه بود و به قول معروف صلاح کار خویش خسروان دانند.
(خود قضاوت كنيد
ما به دانشجو و نقش دانشجو ايمان داريم و در نهان قسم سقراط خورده ايم. قسم به آنكه بين جام شوكران و آبنبات چوبي، حقيقت تلخ را بچشيم و به خود وفادار باشيم و زمينمان را اگرچه پست باشد به آسمان بلند خداوند هم نمي فروشيم. هر كس كه در درونش احساس ميكند چنين عقيده اي دارد، به جرگه ما خوش آمده است.
[اسپينوزا]:" فقط انسانهاي آزاده اند كه به راستي از يكديگر بسيار سپاسگزارند"
رخصت
بادیگارد
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
ادامه مطلب
در با صدای خشکی باز شد و با هم شروع یه رفتن به طرف درب وسط راهرو کردیم. یکی از مهتابیها، بالای سرم با تلاشی مذبوحانه قصد روشن کردن یک قسمت از سالن را داشت. یک سرش سیاه شده بود. به درب خروجی که رسیدیم، سرباز نامه را یه نگهبان داد و دفتر مشکی را امضا کرد. کریم خداداد، علی دشتی، نوید ازلی. حالا هم یک اسم جدید. تماس یک شیی فلزی را با دستم حس می کردم. ولم نمی کرد. از چند تا در بسته گذشتیم، به یک پاترول سبز-سفید رسیدیم که توی محوطه حیاط پارک کرده بود. روی درش چیزی نوشته شده بود. فقط توانستم کلمه «ممنوع» را بخوانم. سرباز هلم داد توی ماشین. ماشین راه افتاد و از درب محوطه خارج شد و افتاد توی خیابانها.

ادامه مطلب

